|
جانی پر از زخم به چرک در نشسته-چنین ام
|
|
|
فرصت کوتاه بود و سفر جان کاه اما یگانه بود و هیچ کم نداشت... من در تو
در خودم من در عشق گم شدم و به یاد ندارم کی برای آخرین بار در زندگی دوست داشته شده ام دست از دوست داشتنت بر نخواهم داشت سر سوزن حتی اگر محلم نگذاری دست از گریستن بر ندار همیشه تا عشق آدمت حساب نکرده
باید برایت شمعی روشن کنم تو غم انگیزی و فروریخته ایی مثل ته سیگار در تابوت جسمت
بر مرده ی این شمعی که تویی امشب اگر طوفان کند خواهم سوخت و شعله ات شده خواهم اگر
پوسته ی پارافین بر پوست کلفتت سوختم که سوزاندیم آب شدم جااری در توی فاضل در فاضل محبتت در سکوت تو از آن دست سکوتی که حضور عشق را به هم می رساند تکرار گل سرخم من پرتاب شده میان هیاهوی آرمان شهری ات و دلم دروغست که لک زده برای سایه های حضورت حضورت دور است و سرد سرد سرد ۲۸ اردیبهشت ۹۰ تلخ ترین سرنوشت ها را
بر پیشانی ماه پیشانی ترین دختران نوشته اند با این همه تغییر می کند همه چیز هایی که ساخته ایم و امواج ساکن به حرکت در می آیند و موش های موذی وحشیانه زبانمان را می جوند خون دل از لبانمان می چکد درست از زمانیکه خوشبختی ذهنمان را ترک کرد و تمام عشق و امیدی که گرم از آن دم می زدیم در تاریک ترین اعماق در قلب خالی دریاست همه چیز تغییر می کند تا آن جا که سخت ترین معامله ها پرداخت سهم عشق می شود 25 شهریور 1389
ترکه ی درد و تخم اسارت در بند دام صبحگاهی باران حریصانه بر پشتواره ی ِ نجابت یک زن کاشتن ریشه ی سبز را در سرخی بی حاصل خاک مکرر می کند تا کجا می رود تعلق پوچ پرچم ها 27 مرداد 1389 مینویسیم
از روزهای توجیه و اعتراض
می نویسیم
از شامگاهانی
که با درازی دستان باد
بر بکار ت ناب لبانت هستی عدد گرفت پرنده بر خواب هایمان خندید گریستم بر اصرار مکرر زندگی بر بودن یا نبودن 28 مرداد 1389 what I am
? تو هم با من نبودی یار! مثل من با من و حتی مثل تن با من! ... تو هم مومن نبودی، بر گلیم ما و حتی در حریم ما ساده دل بودم که می پنداشتم، دستان نا اهل تو باید، مثل هر عاشق رها باشد تو هم از ما نبودی! تو هم با من نبودی یار! ای آوار! ای سیل مصیبت بار! *ترانه از شهریار قنبری How my inside is empty رود تابستانی پلی هست، اما اسب از میان آب می گذرد . تند باد خزان با آواز من در من می وزد. سوار چیزی به اسب خویش می گوید سرما در تک شب صد فرسنگ یخچه های شبنم در این زورق ماه را از آن خود دارم آن که در سایه نشسته، مهتاب را به خود وانهاده تا اتاق را به تمامی فراگیرد.
ترجمه شاملو چقدر و چند ازين پرنده ها بغلت داري بپروازان همه را من آمده ام آماده ام از آسمان کاغذ خالي ميبارد آغشته کردي آغشته مرا به خون خود بپروازان حالا کاشکاش آمد کلاغ هاي جهان نيستند و آسمان ميباراند روح تو را بر روي من چقدر و چند ببينم و هيچ گاه سير نشوم مي آمده اي انگار با غنچه ها از گوش هايت هر چه با چشم هايم تو را بخورم سير نميشوم بسيرانم بگو بپرانُنُدم و دور تو چرخانُنُدم و دامن هايت را به تکان بريزانم من ـ ميوه هايم را که پيش مرگ تو باشم که بوي گردن آهو را بپيچانم به جانم که پيشِ پيش مرگ تو باشم ب ي شکسته با الفِ قد تو ميرقصد حالا همه کلمه آن تو ميان من بالاي ما چقدر و چند ازين چيزها بغلت داري چقدر و چند به خودت او گفتي مرا به او در خيالش بغلتان که خوابش با خوابم آيد حراميان رؤياهايم را بيدار کن که دروازه هاي زمان باز شده زن و زمان و زبان همسفر و شهر را خبر نکن که جنونش بر سطح رنگ ميسايد جنون من نگراني است مرا به روي انگشتت بچرخان بچرخانم بچرخانممان که هر دو بيماريم به کجا که برگردي کجا آن کجاست کجاهم نيست در نهاد زن و شاديِ او اوييدن به گردن خود ببوسانم از کجاهايم به ساحل آمده ام حتي هنوز هم غرق طراوت نامت يارم نباش، خودت باشم خودم باش خود پيش مرگ تو بودن خبر کن موسيقي را که گرههاي انگشتانت به ماه گره خورده اند که ناخنت هلال ماه شده چيزي نيست هلال و ماه در شب واحد بودي چيزي نيست مرا به سود خود بتابان بچين، رسيده و نرسيده بچين و پنجره را باز کن جهان به سود جهان است ببيندت حالا بچينم برو به هوا، به هواي اين که من از پشت پا نگرانت شوم و آمدي که بيايي بيا و چنگ وار منحني ام را بگير و باز بغل کن بزن که بخواند بِدُم به من بِدُم پهلوهايت را و شانه هايت را بِوُزانم بتوفانم و برنگردانم و هيچم کن که هيچ نداندمان و شهر را خبر نکن که اين که من گويم جنون نداند و يادگارم کن به ديوارهاي هيچ و بنويسانم و بگو ديوارها را به زير پاهايت دراز کنند خود را به سوي آسمان مثل هميشه ها بدرازان کسي نداندمان من آماده ام رضا براهنی
ما را به بند کشیدند من و کسانی که جمله به آنان حرکت می دهد ما و تراوش غم کاه چشمانمان آن جا که دریا می دهد و خورشید می ستاند هستی از دستمان در می رود آن گاه که ماه - از پشت - خنجر می زند ما را به رنج کشیدند ما را به وصله ی ناجوری ما را به گند کشیدند 20 اردیبهشت 1389 بر جایگاه خویش فرسوده در تکرار مشروط ماه سوگبار در اندیشه ی متجاوز مرگ ساختواره ی خیل چشمان دریده بر تن حیای مکرر روح رونده ی روان از لبان بکر لولی!لولی! جنبش آهسته ی مهتاب عو عو ی سگ کوبش غلظت گندیده ی خونی خاکی لولی!لولی! پس از سقوط از بی نرده گی مهتابی.. 2 اردی بهشت 1389 *بازی شب:شو در زبان مازندرانی به معنی شب و کا به معنی بازیه از تنفس سپیده ی دودگین شهر دست نمی کشم
آن دم که دورادور تو ـ گریان ـ در استبقاء تلخ دل فریبی بادهای نی نواز شانه های لختم را می آرایند. و از آن گاه که بر خنکای شب رقصیدن را آغاز کردیم که تنگیه دستان فانوس غرور ننگین چشمانمان را بی فروغ کرده بود از تنفس سپیده ی دودگین شهر دست نمی کشم در مه شامگاهی فرو رفته ایی و استجابت انسانیت را بی پاسخ گذاشته ایی. ماه نیز مرا به حال خود وانهاده تا میان زورق ها غرق شوم. سایه ها سردند و در سکوت بامدادان رخنه می کنند . در آواز پریده رنگ خواب قبیله -می خندم- خنده ایی سخت و بی شرمی دخترانه! ۱۲ فروردین ۱۳۸۹ به یادِ آزاد مردی محکوم به اعدام "خسرو گلسرخی " گندمزاران ِ محروم از گندم و شوره زاران ِ محروم از نمک و شاعران ِ محروم از خسرو در انزوای ِ سروش دوستی و عدالت به غروبی ابدی می نشیند و دادگاه انسانیت کودکان ِ گرسنه را به محاکمه می خواند دزدان ِ کوچکِ سیب های ِ سرخ را
ادامه مطلب این خاک ها را می شناسم ازخونین ترین موج در یا آمده بود با همان سپیدی و سیاهی درهم موهایش دراز اندام گل آلود با لبخند تلخی ازحسرت بر کبودی نازک لبانش سراسیمه در آستانه ی صبحی موهوم با انگشتان یخ زده نفس های مصنوعی اش در آغوش واپسین ام پایان گرفتند وبا بهت دستانم در خاک شدند برای همین است که می گویم این خاک ها برایم آشناست پس از سالها که من پیر شده ام و خود من در من مرده ام در پس صبحی موهوم بی خیال آفتابی که دیگر خواب هایم را رنگ نمی زند سال هاست این خاک در قلبم سنگینی می کند وسال هاست که نفس های دریا بازار خواب هایم را آشفته می کند
ماه پاییز قلبم را در آسمانی مرده می فشرد... ۱ دی ۱۳۸۸
ای مرد هوشیار باش!بشنو که شب تار چه می گوید: خفته بودم،خفته بودم-و اکنون از رویایی عمیق بیدار شده ام:دنیا عمیق است،زیرا عمیق تر از روز فکر می کند.رنج شما زیاد است-اما شادی از رنج قلب شما عمیق تر است. رنج می گوید:بگذر-و با این وصف شادی ملازم با ابدیت است- زیرا عمیقانه ابدیت را می طلبد. این است سرودی که زرتشت خواند! فریدریش نیچه |
|